تبليغاتX
... سکوت دل شکسته ... - دارم از این دنیای خاکی جدا میشم

... سکوت دل شکسته ...

شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...

 

سلام  به همه عزیزانم خوبید ...؟ می دونم به خدا خیلی از دستم ناراحت هستید ... ولی .. به بزرگی خودتون ببخشید ..

وقت نکردم به همتون سر بزنم بابت اینم معذرت .. 

قرار بود یه پست رو اختصاص بدم به ملیسای عزیز یادم نرفته ولی این سری نه سری بعد انشاالله ...

حقیقتش نمیدونم چه آپی کنم ...؟

 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

وقتی اونی که دوست داری بهت سربزنه و نمیزنه به نظر شما دلی برای آپ کردن هم می مونه ..؟ اونایی که همدرد منن می دونن من چی میکشم و بس ....

 

دیگه نمیام دنبالت .. دیگه نمیخوام عذابت بدم چون تازه فهمیدم که تو از من فراری و دوست نداری که من آشفته اون نگاه نازت باشم ...

رفتم با غم خود با دل خود با تمام بی کسی های خود اگه دلت برای اون دیونه سر کوچتون تنگ شد  برای اونی که هر روز منتظر دیدن بود تا ببینتت و تو هم مثل همیشه بهش کم محلی کنی به دلت رجوع کن تا آدرسشو پیدا کنی ...

همیشه منتظر هستم و می مونم ولی از این سکوت فراتر یه چیزی مثل خاموشی ابدی

همیشه دوستت دارم با تمام وجودم دوستت دارم ماه شب های مهتابی من دوستت دارم

 

لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه
با
ر دیگر سیب سرخی را که در کف داشت

به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی  دیگر
بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

 

 

من با دم و بازدم تو زنده ام ای تمام هستی ام مرا بس است این تنهای من از بی هوایی در خود شکسته ام ...

به دنبال عطر پیراهنت سال ها رو سپری کردم روز ها را لحظه لحظه شماری کردم آمدی با چه اشتیاقی ولی مرا تنهای گذاشتی باز با چه دلی...

و هنوز هم من آن جوان ژولیده پوشم که از دوری تو مرا نیست جوانی .... 

.

.

.

د

و

س

ت

ت

 د  ا  ر  م .....

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 0 AM توسط س k و t | |