... سکوت دل شکسته ...
شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...
يه نگاه پس زده ، توي اين شهر شلوغ . . . . . . دلبرم اندر خيالم خود نمايي ميكند
كس نميخواند دگر اشعار پر درد مرا
كس نمي پرسد ز احوالم در اين محنت سرا
مانده ام تنها و بي كس من در اين ويرانه ام
هيچ دستي بهر ياري در نمي كوبد مرا
باران گرفت رفتی و گفتی بِایستم
یادش بخیر پشت سرت می گریستم
حالا غروب ، پنجره ، تقویم و پستچی
صد رشته شد هرآنچه کلافی که ریستم
از بس که سنگ خورده غرور شکسته ام!
باور نمی کنم که به دنبال چیستم
تو تازه مهربان شده بودی عزیز ، آه
وقتی تو نیستی منم انگار نیستم
تا پیش از آخرین غزل بی جواب خویش
می پرسم از خودم مگر ایوب کیستم
باران ، سکوت ، جاده و این شعر ناتمام
یادش بخیر پشت سرت می گریستم . . .
اوني که دلش پُره ، دل سرد و بي فروغ
حالا که تنها شده ، کي رو باز صدا کنه
چه جوري از تو قفس ، دلشو رها کنه
داره ميگرده دلش ، دنبال يه جاي پا
جاي پايي که به جا مونده ميون جاده ها
صورتش پر از غمه ، دلش گرفته از همه
تو سکوت اين اتاق ، شباي ترس و واهمه
منتظر به راه عشق ، که يه روز در بزنه
توي اين شهر غريب ، به دلش سر بزنه
اما هيچکس نيومد ، که بگيره دستشو
ببره تو آسمون ، بشکنه شکستشو
راضي شد تا بميره ، حتي واسه يه تيکه نور
واسه دلسپردن و موندن توي راه عبور
داره ميگرده دلش ، دنبال يه جاي پا
جاي پايي که به جا مونده ميون جاده ها 

در فراقش اي دل من بينوايي ميكند
او برفت و پشت پا زد بر دل و دنياي من
كار دل را بين كه بهرش بيقراري ميكند


