... سکوت دل شکسته ...
شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...
بقهر بزم ياران پاکشيدم زبس رنج از غم دنيا کشيدم چه شبهايي که نقش آرزو را برروي پرده ي فردا کشيدم چه فرداها که نوميدانه سر را درون سينه ي شيدا کشيدم گهي با اشک نقش دلفريبي بر روي چشم نابينا کشيدم گهي با ناله آه سينه سوزي بسوي گنبد خضرا کشيدم نديدم چون نشاني از حقيقت بتي در قالب رؤيا كشيدم دو چشم مست اورا با دوصد ناز خيال انگيز چون دريا كشيدم درون سينه اش آتش نهادم تو گفتي طور در سينا كشيدم بر روي دوش او آشفته موئي سيه تر از شب يلدا كشيدم شدم مجنون وجاي سرمه در چشم زخاك پاي آن ليلا كشيدم جمالي همچو حوران بهشتي به چشم خلق با پيدا كشيدم به وقت باده نوشي چهره اش را چو قرص ماه در مينا كشيدم گهي در پرتو آيينه چشم بسان طوطش گويا كشيدم در آغوش نسيمش صبحگاهان چو عطر ازنافه ي گلها كشيدم به دنياي خيالش رو چو كردم هزاران زشت را زيبا كشيدم چو اين دنيا هم از پندارمن بود چو مجنون خيمه در صحرا كشيدم تويي عاشقترين تنهاي دنيا چه در خواب و چه بیداری من از یادت نمی کاهم هر چه ميگويم ز تو شعري است در ديوان من . . .
منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها
منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا
منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا
منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا
منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبا
منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبا
منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها
منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشما
منم مرداب سرد توي دشتا
تويي عاشقترين تنهاي دنيا
منم خسته ترين مغموم دنيا
تو را هر لحظه چو احساس نیما چشم در راهم
غزلهایم یکایک نذر چشمان غزل گویت
که من با تو جهانی را سراسر شعر همراهم
همیشه در خیال من سوالی نقش می بندد:
که آیا لحظه ای آسوده می مانیم ما با هم؟
تو را همراه خود خواندم ولی در نیمه های راه
جدا شد از دستهای سردت از دستان گمراهم
هوایت می کشاند برگ دل را دم به دم سویی
چه می خواهی از این دل این دل از راه بیراهم
ز من دوری ولی در شعرهات از غم نشانی نیست
تو را مثل تمام شاعران حساس می خواهم
اگر چه لحظه ای در سایه ات ننشسته ام اما
ز یادت ای درخت آرزو هرگز نمی کاهم
هر خيالت مي شود غم در دل ويران من
مي كنم يادي از آن ايام ياري دلبري
مي شود اشكم روان دل مي شود زندان من
ياد آن لعل لب خندان تو در خاطرم
مي فشاند خون دل در ديده گريان من
عامل دردم شدي ايزد همي داند غمم
عاقبت اشكم عيان سازد غم پنهان من
ساغر و پيمان من خون شد از آن ميناي غم
خون خورم هرگز نيفتد ساغر و پيمان من
غم شده ساكن در اين دل زان فراق
ياربم يارم بگردان بر دل ويران من

