... سکوت دل شکسته ...
شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...
مرواریدهای چشمم را
نگاهت زمانی که عاشق بودی برای تن شستن ات وقتی او باشد باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است به حکم سکوت می شنوم ، ساعت را که هر لحظه بر مرگ ثانیه ای شیون می کند و تو !
به همراه
قطعه هایی از غرورم فروختم
در عوض بالاتر از ثروت قارون نصیبم شد ..!
من عشق تو را بدست آوردم
مهربانانه فرارم می داد
مشکلی نیست!
بده بستان که نیست
قسمت زیبای اش اینجاست
که تمام روز های من به تو می رسند
در انتهای گذرشان
آخر در مشت هایت
تکه ای از زندگی را پنهان کرده ای
و تقصیر تو هم نیست
که عشق تدریس نمی شود
حال،
اینکه برایت می نویسم
بهانه ی با تو بودن است
و گرنه این واژه های نخ نما
که در خمیازه ی کاغذ هم گم می شوند
چه قابل شما را دارد ...!
خزینه ای ساخته ام
در چاله ی پشت دلم
از صادقانه ترین اشک ها
سرد بود
چه غم از سیلاب
حتی با قایق کاغذی ...
باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است
در سکوت چشم دوختن به جاده های دور
باز انتظار عادت کسی که عاشق است
دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟
دستهای با محبّت کسی که عاشق است
باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست
از زبان تو حکایت کسی که عاشق است
من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش
مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است
بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست
خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است
شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند
عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است
منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست
نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است
صدای تیک تاک
! باور کن هر شب در تنهایی خیالم خود را میهمان خاطره هایت می کنم


