تبليغاتX
... سکوت دل شکسته ...

... سکوت دل شکسته ...

شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...

 

سلام به دوستای عزیز ممنونم از لطفی که به من دارید ممنونم از همتون .

من همیشه شرمنده محبت های شما هستم .

حقیقتش نمی خواستم آپ کنم چون اصلا حوصله نداشتم  ولی به اسرار دوستانی که همیشه به یاد منن من آپ کردم اگه آپم دلگیر بود به بزرگی خودتون ببخشید .

التماس دعا یا علی .

با تشکر سکوت

 

 

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي ....

 

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا،پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا،پس چرا عاشق نباشم ...

 

 

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ...

یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...

یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

یک نفر همسفر سختی هاست ،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفریم  !!

 

 

بر جاده هاي عبور تو جاي صميميت بهار مانده
و عشق هميشه با نام تو به يادم مي آيد....
من از شکوه هزاران خاطره تو را بيشتر مي شناسم .
وقتي سفره احساسم را پهن مي کنم ،
حريص مي شوم بر ديدار تو
و تو را از ميان هزاران دقيقه فرياد مي زنم .
تو را جستجو مي کنم در نامه هاي عاشقانه
و مي سازمت آن طور که مي خواهم .
تو را به آشيانه پاييز مي برم،
در عمق جنگل وحشي احساسم
در کلبه محقر چوبي
که چراغش هميشه با دوستي روشن است .
من واژه هاي مهر نثارت مي کنم
و تو ، باز هم با جادوي لبخند به من اميد مي بخشي
تا باز هم بتوانم بنويسم.....

"دوستـــــــــــــــــت دارم"

 

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی

گريه تلخی در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگی

چون شراب كهنه ای نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم ياد تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه ای رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهای بی حد و فزون

سعی كردم تا فراموشت كنم اما نشد

 

 

 

لحظه ی آبی عشق

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

 

 

مدّ چشمت بی شتابم می کند
موج این دریا حبابم می
کند  

جذبه ی چشمان مخمور شما  
حالتی دارد که آبم می کند

باز لبخند تو می گوید بیا
باز می آیم، جوابم می کند  

قحط بارانم، کویری تشنه ام
این عطش روزی سرابم می کند

آی آدم! من که آهن نیستم
نی مزن، نایت کبابم می کند

ناله کم کن، ناله کم کن ای غریب
حال محزون تو خوابم می کند

سخت سختم کوه فولادم اگر
آتش عشقت مذابم می کند  

مانده ام سر گشته در یک انتظار
تا غمت کی انتخابم می کند

 

 

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 7 PM توسط س k و t | |