تبليغاتX
... سکوت دل شکسته ...

... سکوت دل شکسته ...

شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...

 

برای آخرین بار نگاه تب دارم و به آسمون نمناک چشم های معصومش دوختم  یه بعض غریب توی گلوم به انتظار نشسته بودو یه دنیا ابر بهاری تو چشمام لونه کرده بود چشمام میل باریدن داشت و گلوم هوای فریاد

چطور می شد باور کرد که جاده بی انتهای با هم بودن ما به انتها رسیده بود باور کردکه سهم من از اون همه روزای خوب فقط و فقط یه بغل خاطرات و سوخته است و یه دنیا حسرت کال

ناباورانه قدمش و نظار میکردم که آروم آروم ازم  دورو دور تر میشد دلم میخواست فریاد بزنم نرو دلش میخواست فریاد بزنم بمون ولی بغض راه گلوم وبسته بود و مجال نمی داد

با چشمام فریاد کشیدم بمون اما افسوس که هیچ وقت پشت سرش نگاه نکرد تا فریاد چشمامو بشنوه ......

 

نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 6 PM توسط س k و t | |