... سکوت دل شکسته ...
شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...
سلام به تمام گلای خودم دوستان عزیزم .. امیدوارم که سالی که گذشت به خوبی گذشته باشه براتون و توی سالی که در راه است بهتر از سال گذشته باشه انشالله ما رو هم یادتون نره دعا کنید ... امروز اومدم قولی که دادم رو عملی کنم ... یه پست برای ملیسای عزیز .... یادتون اومد ...؟ خوب ملیسای عزیز امیدوارم که هر کجا که هستی خوب و خوش باشی ... تمام دوستانی که تو رو می شناختن سلامت رو رسوندن و برات آرزوی بهترینا و خوشبختی کردن ... و از این حرفا بخوام اسم همشون رو بنویسم تمام صفحه وب پر میشه پس تشکر میکنم همین جوری ازشون و اما .................... عادل عزیز و داداش خوب من چه برات نوشته ... کل کامنتشو برات می زارم ... سلام گلم ............ مرسی داداشی که خبرم کردی الاهی من فدایه مهربونیت بشم داداشی ( خدایی اینجای کامنتش ربطی نداشت به ملیسا... ملیسا برایه من همیشه عزیزه ومن براش میمیرم .ملیسا اینو میدونه که من دوسش دارم .....حالا به هر دلیلی که خودش میدونه نمیخواد با من باشه ولی من دوسش داشتم ودارم وخواهم داشت داداشی مهربونم از طرف من نمیدونم فقط اینکه دیگه هیچ کسی تو زندگیه من نیست ونخواهد بود مگر ملیسا ..... خوب اینو گذاشتم که ملیسای عزیز بدون که هنوز داداش عادل ما خاطرتو میخواد وبس... این شعر هم تقدیم به ملیسای عزیز ... 25 دقيقه مهلت به امید آرزو های خوب برای همه ( تمام دوستان هم وب خودم )بخصوص ملیسا و عادل عزیز ........ یاعلی . سلام به همه عزیزانم خوبید ...؟ می دونم به خدا خیلی از دستم ناراحت هستید ... ولی .. به بزرگی خودتون ببخشید .. وقت نکردم به همتون سر بزنم بابت اینم معذرت .. قرار بود یه پست رو اختصاص بدم به ملیسای عزیز یادم نرفته ولی این سری نه سری بعد انشاالله ... حقیقتش نمیدونم چه آپی کنم ...؟ آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی وقتی اونی که دوست داری بهت سربزنه و نمیزنه به نظر شما دلی برای آپ کردن هم می مونه ..؟ اونایی که همدرد منن می دونن من چی میکشم و بس .... دیگه نمیام دنبالت .. دیگه نمیخوام عذابت بدم چون تازه فهمیدم که تو از من فراری و دوست نداری که من آشفته اون نگاه نازت باشم ... رفتم با غم خود با دل خود با تمام بی کسی های خود اگه دلت برای اون دیونه سر کوچتون تنگ شد برای اونی که هر روز منتظر دیدن بود تا ببینتت و تو هم مثل همیشه بهش کم محلی کنی به دلت رجوع کن تا آدرسشو پیدا کنی ... همیشه منتظر هستم و می مونم ولی از این سکوت فراتر یه چیزی مثل خاموشی ابدی همیشه دوستت دارم با تمام وجودم دوستت دارم ماه شب های مهتابی من دوستت دارم لحظه ای خاموش ماند ، آنگاه من با دم و بازدم تو زنده ام ای تمام هستی ام مرا بس است این تنهای من از بی هوایی در خود شکسته ام ... به دنبال عطر پیراهنت سال ها رو سپری کردم روز ها را لحظه لحظه شماری کردم آمدی با چه اشتیاقی ولی مرا تنهای گذاشتی باز با چه دلی... و هنوز هم من آن جوان ژولیده پوشم که از دوری تو مرا نیست جوانی .... . . . د و س ت ت د ا ر م ..... ![]()
)
براي اين كه دوستت بدارم
25 دقيقه مهلت
براي اين كه دوستم بداري
25 دقيقه مهلت براي عشق
زمان كوتاهي است ...
با اين همه
من 25 دقيقه از عمرم را كنار مي گذارم
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فر صت داري
25 دقيقه
فقط 25 دقيقه به من فكر كن !...
بيا 25 دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز كنيم ...![]()
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوند ها کافیست
خوب
تو چه می گویی ؟
آه
چه بگویم ؟ هیچ
سبز و رنگین جامه ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می خرامید و سخن می گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نرده ی آهن باغش
که مرا از او جدا می کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها ، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است ، یا نفرین
گاه با شوق است ، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان ، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو؛ بوته های بار هنگ و پونه و ختمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن ، گویی که در رویا
می بردشان آب ، شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن


