... سکوت دل شکسته ...
شب رفتن تو و شروع سکوتی بی پایان برای من ...
از غم عشق چه مي بايد كرد؟! تو بگو ؟ چشمهايت را نقاشي کشيدم .. و هر شب از دلتنگي هايم با او حرف ميزنم و چشمهايت در نقاشي .. آرام آرام گريه ميکند !!! یار مغرور گفتمش : از دیدن رویت دلم وا می شود. گفت : در هر کس چنین احوال پیدا می شود. گفتمش : از سنگ هجرت کاشه صبرم شکست. گفت : با چسب وفا این کاسه سالم می شود. گفتمش : گاهی چرا از دیده پنهان می شوی؟ گفت : ماه گاهی نهان ، گاهی هویدا می شود. گفتمش : رسوای خلقی گشته ام از عشق تو گفت : آری هر که عاشق گشت رسوا می شود. کاش اینجا بودی کاش در باغچه سبز دلم می ماندی کاش شعر غم من را ز افق های غریب نگهم می خواندی کاش اینجا بودی کاش گلهای فراق تو گهی می پژمرد کاش گنجشک دلت در غم من می آزرد و جدایی می مرد کاش اینجا بودی کاش اینجا بودی ... امشب به یاد تک تک شبها دلم گرفت نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا می خواد قصه تمام شه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازنم تا با یه نیشه زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با همه این حرفا باز منم میشه مثل اونام یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونام . یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره .... برای آخرین بار نگاه تب دارم و به آسمون نمناک چشم های معصومش دوختم یه بعض غریب توی گلوم به انتظار نشسته بودو یه دنیا ابر بهاری تو چشمام لونه کرده بود چشمام میل باریدن داشت و گلوم هوای فریاد چطور می شد باور کرد که جاده بی انتهای با هم بودن ما به انتها رسیده بود باور کردکه سهم من از اون همه روزای خوب فقط و فقط یه بغل خاطرات و سوخته است و یه دنیا حسرت کال ناباورانه قدمش و نظار میکردم که آروم آروم ازم دورو دور تر میشد دلم میخواست فریاد بزنم نرو دلش میخواست فریاد بزنم بمون ولی بغض راه گلوم وبسته بود و مجال نمی داد با چشمام فریاد کشیدم بمون اما افسوس که هیچ وقت پشت سرش نگاه نکرد تا فریاد چشمامو بشنوه ...... این شعر جدید جهان به اسم چرا رفتی .... امیدوارم که خوشتون بیاد . نپرسیدم چرا رفتی ؟ فقط گفتم بری کی بر میگردی ولی رفتی و دیگه برنگشتی نترسیدم تو تنهایی فقط ترسیدم از این که نیای دیگه شد باور که بی وفایی بگو تنهام گذاشتی چرا؟ بگو دوسم نداشتی چرا ؟ دلم را شکستی بی صدا بگو دوسم نداشتی چرا ؟ دوست دارم به خدا تنهام نزار اشکامو ببین تنهام نزار بیا پیشم بشین من بی تو میمیرم بگو دستات و می گیرم دوست دارم فقط همین تنهام نزار اشکامو ببین تنهام نزار دیگه تو بعد از این من بی تو میمیرم بگو دستات ومی گیرم دوست دارم فقط همین نپرسیدم چرا رفتی ؟ فقط ترسیدم از این که نیای دیگه شد باور م که بی وفایی نترسیدم تو تنهایی ولی ترسیدم از این که نیای دیگه شد باورم که بی وفایی بگو تنهام گذاشتی چرا؟ بگو دوسم نداشتی چرا ؟ دلم را شکستی بی صدا بگو دوسم نداشتی چرا ؟ دوست دارم به خدا تنهام نزار اشکامو ببین تنهام نزار بیا پیشم بشین من بی تو میمیرم بگو دستات و می گیرم دوست دارم فقط همین تنهام نزار اشکامو ببین تنهام نزار دیگه تو بعد از این بشین من بی تو میمیرم بگو دستات ومی گیرم دوست دارم فقط همین
مي توان گريه جانسوزي كرد, مي توان قصه نوشت , مي توان شعر سرود
مي توان از غم عشق ماتم داشت , به دمي ديدار مي توان راضي شد و به تمناي نگاهي , مي توان تشنه ي جانبازي شد.
از غم عشق چه مي بايد كرد؟
در خم و پیچ و خم جنگل گيسوي عزيز مي توان راه گشود ,
دورادور , مي توان با او بود
مي توان مست شد از عطر غرور , مي توان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد و به گذرگاه رسيد ,
به گذرگاه تباهي ,جنون
مي توان از دو خط نامه سرد , داغ شد و شعله كشيد ,
از جهنم گذري كرد و از آتش فرياد زد ,
فرياد.
مي توان رفت در آن ستاره هاي چشم تو ,
مي توان نيست شد و هيچ نديد جز دو نقطه سياه ,
مي توان خود را ديد و لحظه اي غربت خود را حس كرد و در آن مرزعه غريبانه جان داد
از غم عشق چه مي بايد كرد؟
من نمي دانم , بي هيج , تو بگو
تشنه ام تشنه ترين تشنه ها , از آتشي مي سوزم
در اضطراب کهنه ی غم ها دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهاب خیس ورق ها دلم گرفت !
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت ...
از گفتن تمام غزل ها دلـم گرفت ...
در انتظار تا که بگیــرم خبر ز تو ...
در آتش گرفته سراپا ... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوت سرد دلم ولی
از ارتبــاط مــردم دنیا دلــم گــرفت !
یک ردپا که سهم من از بی نشانی است !
از رد خون که مانده به هر جا، دلم گرفت !
اینجا منم و خاطر ه هــائی تمـام تلــخ
اقرار می کنم در آمدم از پا ...دلم گرفت ...
تکرار می کنم این سطر های کهنه را ...
تکرار می کنم که خدایـا !! دلم گرفت !

